| X | ||
|
|
|
|
|
از همه اونا که تو این مدت که وبمو راه اندازی کردم یاریم کردن و اومدن بهم سر زدن و نظر دادن خیلی ممنونم خیلی خیلی خوشحال می شدم که بهم سر میزدین و با نظراتتون بهم روحیه میدادین راستش الان اومدم بگم که من وب جدید ساختم و دقیقا همین مطالبو به اونجا انتقال دادم و میخوام از این به بعد اونجا ادامه بدم چون اونجا مجهزتره خیلی خوشحال میشم اونجا هم بیاین و تنهام نذارین هنوز به یاریتون نیاز دارم اینم آدرس وب جدیدمه
|
||
|
+
نوشته شده در 1387-مهر-15ساعت 3:46 قبلازظهر توسط نسیمک
نظرات(0) - ارسال نظر - )دنبالک ها0( - لینک مطلب
|
|
|
|
این دفعه دیگه میدونم راجع به چی بنویسم عجیب نیست؟ راستش امروز یه فیلم تلویزیون نشون داد آره درست حدس زدین اونجوریا بود همشو نمیخوام بگم اما اون قسمتاییش که واسم جالب بود رو میگم فیلم راجع به کسوف بود خورشید آروم آروم تاریک شد خیلی قشنگ بود اما دیگه از کسوف در نیومد این قسمتش اصلا قشنگ نبود هواسرد شد همه جا تاریک بود میوه ها قبل اینکه برسن خشک شده بودن مردم همه جمع شدن توی امامزاده و طلب عفو کردن منم به این فکر رفتم که اگه روزی خورشید غروب کنه و دیگه طلوع نکنه چی میشه؟ واقعا چی میشه؟ چرا ما تا یه بلایی سرمون نیاد نمی فهمیم باید از خدا طلب عفو کنیم ؟ چرا همیشه با خدا حرف نمی زنیم؟ چرا و چراهای دیگه اگه روزی همه چیزایی که بهمون داده ازمون بگیره چی؟ آره راست میگین نمیگیره منم اینو قبول دارم از بس بزرگه از بس خوبه از بس با گذشته میدونید اون خیلی دوستمون داره این ماییم که قدرشو نمیدونیم راستش بعضی وقتا خیلی دلم براش تنگ میشه اینو به خودشم گفتم بعضی وقتا هم شده که از عشقش ثانیه ها اشک ریختم و اون اشک ریختنام نه برای خودم نه ترس از آخرتم نه واسه این چیزا اشک نریختم واسه خودش واسه عشقه عمیقی که بهش دارم اشک ریختم آخه خدا تو کی هستی؟ تو چی هستی ؟ تو با من چیکار کردی که اینطوری دیوونت شدم؟ شماها تا حالا شده عاشق بشین و بدونید به عشقتون نمیرسید یا اگرم بخواین برسین باید به پاکیه عشقتون بشید اما میدونید که نمیشه آره تا حالا شده؟ اون موقع چه حالی داشتین من که حس میکنم دارم دیوونه میشم و راه به جایی ندارم خدایا من از داغ عشقت دارم میسوزم اما میدونم هیچوقت بهت نمیرسم هیچوقت چه بده آدم همش حسرته لحظه ی وصال رو بکشه اما .... آره میدونم میگی اگه دوسم داری حداقل یه بار بهم ثابت کن اما تو که میدونی نمیتونم ثابت کنم خودت اینو میدونی مگه نه؟ خدایا من تو آدما این دنیا همش برام سواله همیشه سواله سواله بی جوابم یعنی دیگه نپرس مگه نه؟ باشه چشم نمیپرسم هرچی شما امر بفرمایین ما تسلمیم ما مطیع امر شماییم دوستت دارم یه عالمه
|
||
|
+
نوشته شده در 1387-مهر-14ساعت 7:08 بعدازظهر توسط نسیمک
نظرات(0) - ارسال نظر - )دنبالک ها0( - لینک مطلب
|
|
|
|
بازم من دلم هوای نوشتن کرد اصلا کمک نخواستم خسیسا باز از خدا کمک میگیرم م م م م م م م م م م م م م م م م خدا پس کمکم کن آبروم داره میره ها م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م اصلا میدونید چیه؟ آره من حتی بلد نیستم چیزی بنویسم اما باور کنید اونا هم که اهل قلم هستن بعضی وقتا مخشون مثل من هنک میکنه خوب بعضی وقتا ادم کم میاره راستیاتش دلم یه کم گرفته همش دارم خودمو به اون راه میزنم ازم نپرسین چرا چون دلیلشو خودمم نمیدونم یعنی میدونما اما دلیله خاصی نداره چیزی نیست که آدم بتونه به زبون بیاره خوبه حالا یه کم از دلتنگی و دل گرفتگی و اینا بنویسم شاید آرومتر بشم خدایا یه چیزی ازت بپرسم دعوام نمیکنی؟ اگه اینو پرسیدم نگی کفر گرفتت و از این حرفاها راستش همش به این فکر میکنم که چرا ما آدمارو آفریدی؟ به یه جوابایی رسیدما از هرکسی که این سوال رو میپرسم میگه واسه این به این دنیا اومدیم که مورد آزمایش قرار بگیریمو از این حرفای کلیشه ای تحویلم میده اما خدا من که نمیگم چرا به این دنیا اومدیم میگم چرا افریده شدیم واسه همین الان میخوام از تو بپرسم که خودت جوابمو بدی و خودت دلیلشو بهم بگی به خودت قسم کفر نمیگم نمیخوام هم که استغفرالله جای تو بشینم و کسی رو محاکمه کنم به خودت قسم فقط دارم ازت سوال میکنم فقط میخوام بدونم فقط همین سوال کردن که عیب نیست عیبه؟ الان جوابمو نمیدی؟ تا کی منتظر بمونم ؟ باشه طوری نیست منتظر میمونم و چون میدونم روزی جوابمو میدی این انتظار واسم شیرین میشه فقط بهم میگی کی؟ اینم نمیگی؟ هرچی باشه خدایی گفتن بنده ای گفتن شما سروری ما که یه بنده ی حقیر بیش نیستیم اما خداییش از همه ی این چیزا بگذریم خیلی دوست دارم خیلیییییییی بدجور دیوونتم خدایا تنهام نذاریا میدونم من بدم من خیلی بدی کردم اما تو بلاخره سروری پادشاهی کرمت زیاده میدونم که زود میبخشی فقط ازت خواهش میکنم هیچوقت تنهام نذار فقط همین به قوله داش مشتیا
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم از چی بنویسم فقط میدونم دلم میخواد بنویسم نمیدونم چرا اخییییی خدا این دل ما آدما چقدر چیز میخواد اما چه فایده ؟هان ؟چه فایده داره؟ خدایا تو بگو از چی بنویسم تو بگو از کی بنویسم اصلا یه کاری میکنیم من تا ۱۰ میشمارم اولین چیزی که تو به ذهنم آوردی ازش مینویسم ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ وای بازم نمیدونم خدایا از چی بنویسم وایییییی آره از دوران مدرسه مینویسم خیلی دلم واسه اون موقعها تنگ شده یادش بخیر عقلم میگه از دوران راهنماییم بنویسم اما دلم میگه از دبیرستان بنویسم آره از دبیرستان مینویسم یاده اون نیمکتای چوبی بخیر یاده اون دوستای با معرفت بخیر یاده دلهره های موقع صدا زدن معلم بخیر آخی یادم میاد یه دوست داشتم که خیلی باهم صمیمی بودیم وقتی معلم اسم بچه هارو صدا میزد واسه درس جواب دادن من و پردیس دستامونو به هم میدادیم و محکم فشار میدادیم این راه حل خوبی بود و مثل یه طلسم بود که باعث میشد معلم از روی اسم ما دوتا رد بشه و بره سراغ اسمای دیگه وقتی دستامونو باز میکردیم اینقدر قرمز شده بود که رو به کبودی می رفت رنگش پردیس جونم خیلی دلم برات تنگ شده خیلی بی وفایی به خدا من همش به یاده توام اما تو منو زود فراموش کردی یادته پری؟یادته موقعی که میرفتیم تو ایستگاه اتوبوس منتظره اتوبوس میموندیم ؟ واییییییییی اون موقعی که خونتونو عوض کردین یادته؟ دیگه راهمون باهم یکی نبود چقدر اونروز دوتامون ناراحت بودیم منم که خودمو به هر دری میزدم که با تو بیام اما ..... پری ایکاش هیچوقت اونروزا هیچوقت تموم نمیشد حالا تو دیگه شدی یه جهانگرده خبره و منم که.... باورم نمیشه اینقدر این دنیا پستی و بلندی داشته باشه یادته پری که از بس قربون صدقم میرفتی چقدر لوس شده بودم راستی پری تو هنوز رمزمون رو یادته؟ هیچکس غیر من و تو نمیدونه این رمز به چه معناست بعد این همه وقت هنوز یادم نرفته هنوز اون نوار که واسم پر کرده بودی و میگفتی حرفای دلته به من دارمش هرموقع گوش میدم اشک تو چشمام حلقه میزنه اخییییییییییییییییی پری هرجا هستی برات آرزوی خوشبختی میکنم و بدون تا ابد دوست دارم مواظب خودت باش آخیش دنیا تو چه میکنی با ما؟ یه جورایی ازت بدم میاد دنیا ازت متنفرم دنیا
کنون نشسته ام چون غریبه ای نظاره میکنم به برگهای زرد عمر خود که یک به یک از درخت زندگانیم به دست بادها سپرده میشود
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم روحم را به جایی پرواز دهم که سهم ساده ی هر نگاه خسته آسمانی باشد پر از سلام و ستاره دیگر از تکرار این همه سلام بی لبخند خسته شده ام دیگر کسی سراغ من را نمی گیرد دیگر کسی دل تنهای من را به حساب نمی آورد چقدر شب است روزهای من فضای اتاقم را هوایی برای نفس نمانده دیگر از تکرار این همه سلام بی لبخند خسته شده ام خسته شده ام..... (شاعر:امیر مشیری) |
||
|
|
|
|
|
دیگر توان و تحمل این همه دلتنگی را ندارم چشمانم نباریدن را تاب نمی آورد مهدی جان! دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم بارها به همه گفته ام که تو خوبی, یک جهان زیبایی , تو درمان دردی درمان غمی و تنهایی. بارها به همه آنهایی که گوشی برای شنیدن دارند گفته ام که تو واژه کهنه نیستی , یک بار نه صد بار برایشان فریاد زدم. ای عزیزترین محبوب لحظه های تنهایی من! با یاد آمدنت اشک شوق بر دیدگانم می نشیند تو لطیف ترین شبنم شقایق ها هستی تو صفای عشق و دریای محبت هستی. بگو! بگو تا کی در انتظارت بمانم؟
|
||
|
|
|
|